دوستانتان را از میان کسانی برگزینید که صدای غذاخوردنشان، دوستیتان را به هم نزند.
عید بد است، چون تمام میشود.
بیاین کمتر بخندیم. صورت را چروک می اندازه.
در سن رشد بسر میبریم؛ سن رشد عرضی.
آیا روز تولدتان شما را به یاد سلسله باختهای بلاانقطاع تلانبار شدهی زندگیتان میاندازد؟ بیایید بغلمان.
از وقتی که مجبور شدم آشپزی کنم، فهمیدهم شور و بینمک شدن غذا چندان ارتباطی به دوتا شدن آشپز نداره.
تبدیلشدن از تقلبدهنده به تقلبگیرنده، از رقتانگیزترین خاطرات دانشجویی خیلی هاست.
ای کسانی که در مراسم ترحیم من بلاانقطاع خمیازه خواهید کشید، شبها زودتر بخوابید خب. بیانصافها.
سه تا از عزیزترین کتابهام را امانت دادهم به کسی که سالی یکبار میبینمش. الان یازده ماه مونده تا ببینمش.
فقط آنکه اسکار میگیرد، می تواند برود آن بالا و حرفهای جالب بزند. حرفهای جالب بقیهٔ نامزدها، دود میشود و میرود هوا.
حالا فرضکن به هزار بدبختی تونستیم بریم بهشت. این دفعه سیب آزاده یا باز دوباره همین بساطه؟
استفادهی همگانی از تکنولوژی نائبالزیاره، میتونه باعث صرفهجویی بزرگی در میزان مسافرتهای برونشهری بشه.
یه کارت اینترنت میخری، بیشتر از نصفش استفاده نمیشه، تاریخ اعتبارش میگذره و میندازیش دور. اینم یه جور اسرافه؟
- "... خلاصه، منو بردند بیمارستان و از فرق سر تا ناخن پامو نوار قلب گرفتند..."
بی اعتمادیها از آنجا شکل گرفت که بعضیها بجای تار سبیل، موی دماغشان را کندند و گذاشتند گِرو.
سه تا سوره را پشت سر هم از حفظ میخواند. میفرماییم با تحسین: چه سریع. میفرمایند: تازه! سوسن خانومو از این هم تندتر میخونم.
در اتوبوس نشستهایم. بادامزمینی سرکهنمکی میخوریم و در مقابل وسوسهی لیسیدن انگشتان در ملأعام، مقاومت میکنیم.
چهارزانو نشسته کف درمانگاه. بچه را میخوابونه توی بغلش و میگه: "شیر نمیخوره. بهش چای میدم." بچهی شش ماهه.
اینم که میبینی تا حالا از این کشور نرفتم فقط به خاطر اینه که هنوز با توالت فرنگی کنار نیومدم.
6تا پیامک تبریک ازدواجت میاد. پیامکهای تشکرت نمیره. مجبورمیشی زنگبزنی. 6تا مکالمهی نیمساعتهی موبایلراهدور.